تبليغاتX
امواج ذهن

امواج ذهن

بیا تا بار دیگر بیندیشیم

بودا و زن هرزه

بودا به دهی سفر كرد . زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد . بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد . كدخدای دهكده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : «این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید». بودا به كدخدا گفت : « یكی از دستانت را به من بده» كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش را در دستان بودا گذاشت . آنگاه بودا گفت : «حالا كف بزن» كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت: « هیچ كس نمی‌تواند با یك دست كف بزند».
 بودا لبخندی زد و پاسخ داد : «هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این كه مردان دهكده نیز هرزه باشند . بنابراین مردان و پول‌هایشان است كه از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند ».

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 9:57  توسط ساکو  | 

امتحان فلسفه

یه روز يه استاد فلسفه مياد سر کلاس و به دانشجوهاش ميگه:

امروز ميخوام ازتون امتحان بگيرم ببينم درسهايي رو که تا حالا بهتون دادمو خوب ياد گرفتين يا نه...!

بعد يه صندلي مياره و ميذاره جلوي کلاس و به دانشجوها ميگه:

با توجه به مطالبي که من تا به امروز بهتون درس دادم، ثابت کنيد که اين صندلي وجود نداره؟!

دانشجوها به هم نگاه کردن و همه شروع کردن به نوشتن روي برگه...

بعد از چند لحظه يکي از دانشجوها برگه شو داد و از کلاس خارج شد...

روزي که نمره ها اعلام شده بود، بالاترين نمره رو همون دانشجو گرفته بود !

اون فقط رو برگه اش يه جمله نوشته بود:

کدوم صندلي ؟

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آذر 1389ساعت 18:41  توسط ساکو  | 

چرا؟

بعضی وقتا که یه سری به صفحه حوادث روزنامه ها  میزنی هم غمگین میشی و هم ناامید...... از خودت می پرسی ما مردم حواسمون هست که داریم با هم چطوری رفتار می کنیم؟

وقتی میخونی یه زن و شوهر بعد کلی زندگی با هم از خیانت و بالا کشیدن اموال همدیگه بگیر تا کشتن سر هم میارن..یا اینکه فرزند و آشنا و غریبه و در و همسایه دارن همو میکشن با خودت میگی انگار تو جامعه برا کشتن هر کسی یه بهونه ای پیدا میشه..

این همه نفرت و خشونت تلنبار شده در طی چند سال بوجود آمده؟ این فساد اخلاق که بوی تعفنش همه جا رو برداشته چه جور شده که از اعماق جامعه راهش رو تا سطح آشکار جامعه پیدا کرده و جاری شده؟در این وضعیت طرز برخورد ما؟؟... این مسایل رو خود همین ما بوجود آوردیم نه کسی از فضا یا یه کی توطئه گر پشت یه دیوار و دزدکی..

ار خودت بپرس چرا؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 14:59  توسط ساکو  | 

وب گردی

بعضی وقتا که تو وبلاگ ها می گردم با یه جور تناقض روبرو میشم. انگار همه کلی حرف دارن اما هیچ حرفی ندارن برا گفتن... هم میخوان خیلی چیزا بگن هم چیز خاصی برا گفتن ندارن..شاید یه جور خودسانسوری باشه یا همون معضل شفاف فکر نکردن که عادت ما شده...اکثر مطالب یه جورایی ادبیه اونم از نوع نه چندان دلچسب؛ حس تو شعرا مثل یه گل رس که براش وقت گذاشته نشده و شکلش خوب از آب درنیومده شبیهه که ذوق رو تو سطح نگه میداره...مطالب فکری و فلسفی که خیلی کمه؛ تعجبم اینجاست که بیشتر این طیف هم یه نوع طرفدارن تا .......

از سیاست هم که نمیشه چیز جالبی گیر آورد ..کلا دو جورن یا عده ای که طرفدارن حالا مهم نیست با چی فقط میدونن باید طرفداری کرد و یه عده که خشمگینن برا اوانا هم زیاد فرق نداره مهم تخلیه کردنه البته این وسطا همیشه آدمایی پیدا میشن که با دلیل و منطق حرف می زنن

خلاصه امیدوارم این نوشتن ها با هر کمی و کاستی ادامه داشته باشه حداقلش اینه که یاد میگیریم حرفامونو علنی و روشن بگیم و از هم چیز یاد بگیریم

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 19:0  توسط ساکو  | 

چه سرزنده است و خوش آیند

خوابگاه بی چیزان

در هر کنارش حشره ای می خواند

(چی یو-جو)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 21:36  توسط ساکو  | 

میدونی شباهت ما با یک استکان چایی چیه؟

چای اولش خیلی داغ و پر از شور و هیجانه...بخار گرمش همه جا پراکنده میشه...چیزهای دورشم گرم میکنه... نمی تونی استکان رو برداری یا چای رو بخوری چون دستت و دهنت رو میسوزونه..... اما چای آروم آروم سرد میشه و آخرش هم خورده میشه!!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 12:10  توسط ساکو  | 

اگه یه عمر طولانی رو این زمین زندگی می کنیم، قدم می زنیم یا می دویم، کار می کنیم یا بیکاریم، درس می خونیم یا تفریح می کنیم یا با سری پر از سودا و آرزو از خواب بیدار می شیم مگه میشه به چیزایی که دوروبرمون رو پر کردن نگا نکنیم؟

تا حالا از خودت پرسیدی آدمی که از کنار یه درخت رد بشه اما برا یه لحظه کوتاه احساس لذت نکنه یا خنده کودکی رو ببینه اما لباش از هم  وا نشن، چه جور آدمیه؟

یکی سرش رو کرده تو کتابا می خواد از تو اون همه ورق بفهمه زندگی چیه- البته مطالعه نشان بلوغ آدماست و منظورم بدگویی نیست- در حالیکه واسه لبخند زدن باید کلی تحلیل کنه.

یا اون یکی هر روز کله سحر پا میشه میزنه بیرون و میگه: وایسا پولی به هم بزنم اونوقت بهتون میگم زندگی کردن یعنی چی..... اما میبینی اون الان 30 یا 40 یا تمام عمرشه که داره این حرفا رو میزنه!!!

من نمی دونم ته این زندگی و دنیا چیه....اما الانش رو می فهمم چه خبره.... می دونم میتونم بخندم یا اخم کنم..... دیدن یه شاخه گل رو از خودم دریغ کنم یا نه.... با لبخند یه بچه کوچیک بخندم یا نه.... رو چمن دراز بکشم آسمون رو نگا کنم یا نه.......

فقر و بی پولی انکارناپذیره اما همه زندگی که نیست... هست؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 20:39  توسط ساکو  | 

چرا ما ایرانی ها عادت داریم که هر وقت یکی با دلی شاد به ما بگوید که در فلان چیز پیشرفت کرده یا موفق شده، سعی می کنیم  یک طوری حالش را بگیریم..... مثلا اگر بگوید من زبان خارجه ام خیلی خوب شده ما فورا چند تا لغت ازش می پرسیم....یا اگر بگوید من خیلی به فوتبال علاقه دارم سریع اسم چند تا بازیکن یا نتایج چند بازی را ازش می پرسیم...... یا بگوید من فلسفه می خوانم در دم او را وارد مباحثی می کنیم..... واقعا چرا؟‍

دلیلش را خودتان پبدا کنید .... اما چون معمولا در بین ما هم کسی که چیزی  بدست آورده درصدد فخر فروشی است و هم کسی که چیزی ندارد دچار حس حقارت می شود این مسئله رواج یافته....

 

منظورم از اینکه می گم ما ایرانیها بخاطر اینه که کشورهای دیگه نرفتم تا بدونم آنها چطوری اند

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 20:6  توسط ساکو  | 

   ملیت آدم و حوا
                                                                                                                    

یه انگلیسی، یه فرانسوی و یه ایرانی داشتن به زندگی آدم و حوا توی بهشت نیگا
میکردن.
انگلیسیه میگه: چه سکوتی، چه احترامی!!

مطمئنم که اینا انگلیسیند!

فرانسویه میگه: اینا هم لختن، هم زیبا و هم رفتار عاشقانه ای دارند !!

حتماً فرانسویند!

ایرانیه میگه: نه لباسی، نه خونه ای! فقط یک سیب برای خوردن! تازه، فکر هم
میکنن
توی بهشتن!!!

صد در صد ایرانیند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 11:46  توسط ساکو  | 

انتقاد

شاید به جرات بتوان گفت که آغاز پیشرفت و بالندگی بشر با رشد تفکر انتقادی بود. وقتی انسان از خود پرسید که دلیل این کارهایی که میکنم چیست؟وقتی از خود پرسید در جهان چه میگذرد؟اینکه خوب و بد چیست؟ انسان یعنی چه؟ و خوشبختی کدام است؟و...... در ابتدا با انبوهی از پاسخ های ریز و درشت مواجه گشت که هر کدام ادعا میکرد که حق با من است.. اما اتفاقی افتاد،یک اتفاق بزرگ. روزی انسان از خود پرسید که آیا این جواب هایی که قطعی می نمایند و من را در احاطه گرفته اند، صحیح است؟

و تفکر شروع به زایش کرد و انسان شروع کرد به رهایی از اسارت....

نباید مصرف کننده صرف عقاید و جواب ها بود..باید پرسید؟ و این پرسیدن چه حیف که در جامعه ما وجود ندارد الا در موارد سرک کشیدن در زندگی خصوصی این و آن..

استدلال در مقابل یک سری سوالات به وجود میاد..اگر سوالی پرسیده نشود استدلالی هم لزوم ندارد...آیا ما از خودمان می پرسیم؟ آیا یک بار هم به خودمان زحمت می دهیم از جواب های حاضر و آماده دست بکشیم و خودمان دنبال جواب بگردیم؟

اگر جامعه ما اندیشه ای تولید نمی کند به خاطر همین است که نه می پرسیم و نه جواب درست و قطعی می دهیم.........

بگذریم از موانعی که وجود دارند... حداقل از خودمان شروع کنیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 13:45  توسط ساکو  |